|

عمریست که غفلت را درون دل سرا دادم
ندانستم که در چاه کدامین خفت افتادم
دریغا غصه و حسرت در این دنیا چه پیرم کرد
من از ظلم جوانی پیر و بر این روز افتادم
سپید گیسم سیه بختم در این دنیای وانفسا
به رسم روزگار در غربت و غم گیر افتادم
من از پروانه آموختم که آتش قصه ها دارد
ز شمع خیری ندیدم من درون آتش افتادم
بسوز جانم شکن قلبم ولی دم برنیارم من
که از بیچارگی در دام آتش گیر افتادم
گناه من چه بود جانا در این غربتکده ای داد
که بداقبالی و شومی مدام در دامن افتادم
گنه کارم می دانم نگاهم کن پشیمانم
به توبه رحمتی بگشا که من از پای افتادم
خداوندا دلم تنها و بی کس ماند می دانی
که من در قعر دریای غم افتادم
چه بیهوده برفت عمرم در این غم زدهء فانی
جزایم مرگ است آری که اینگونه پس افتادم
دلم خونین شد از دست فلک عمریست
که من از چشم ماتم دیدهء دنیا مثال اشک افتادم
شاعر:خودم
|